تبليغاتX
اینک این ما که بی نقاب شدیم! -

اینک این ما که بی نقاب شدیم!

حرف هایی جدید برای جوانان

من غرق سکوتم تو بخوان
من هیچم و پوچم تو بمان
به تو محتاجم ای یار موافق

قصه پرداز تویی
سینه و راز تویی
به تو محتاجم ای همراه عاشق
 

B   I   N   E   G   H   A   B

 

 

چند روزه که خیلی به حرفات فکر کردم. تو همیشه بهم می گفتی که قدر این دوران را بدون ولی من زیاد به اون فکر نمی کردم. تازه فهمیدم که درست می گی، من قدر این دوران، قدر رفاقت ها و با هم بودن ها، قدر شادی و خوشی ها را ندارم. به خودم می گم اگه اون هفته نمی خواستم به جمع بچه ها برگردم چیکار می کردم . با این زندگی یکنواخت و خسته کننده چطور می تونستم به اون آرزوهام برسم. وقتی که این دوران تموم بشه حتما غصه روزهای رفته را می خورم این روزها و بی خیالی از دنیا و دوری از غصه دیگه بر نمی گرده . ولی خوب از طرف دیگه شاید رابطم با تو ضعیف بشه که این هم باعث نگرانی منه البته امیدوارم که اینطور نشه. من سعی می کنم که از این به بعد از زندگیم لذت بیشتری ببرم تا در آینده افسوس روزهای رفته را نخورم.

مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان اضطرابهای بزرگ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز را بر جانم ریز.

همیشه برای لبات آرزوی خنده می کنم و برای دلت آرزوی شادی :::::> داداشی

   
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 21:41  توسط داداشی و شبی  |