
سلام
یه روز اومدی گفتی که هستی، امروز اومدی که تنهام بذاری. من که نشعه تنهایی بودم با تو مست ما شدم.
همه ذرات جان پيوسته با دوست همه انديشه ام انديشه اوست
نمي بينم به غير از دوست اينجا خدایا اين منم يا اوست اينجا ؟
امروز اومدم که ازت بخواهم تنهام نذاری. باید اعتراف کنم که بهت وابسته شدم . شاید با خوندن این حرفا داری به من می خندی ولی اشکال نداره، بخند ...فقط تنهام نذار حتی اگه از روی ریا دوستم داشته باشی.
می دونی، من بلد نیستم مثل تو خوب صحبت کنم. حرفای تو خیلی قشنگه، بهم آرامش می ده. وجودت بهم اعتماد به نفس می ده و یاد تو امید را توی وجودم زنده نگه می داره.
حالا هر چقدر دوست داری مسخرم کن ولی فقط ازت می خواهم که بهم قول بدی تنهام نمی ذاری
تبعیدی گوگد : داداشی
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1384ساعت 16:40  توسط داداشی و شبی
|
